آشنایی .........
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٥  

 

تنها ترین غزال

 

اگر با من آشنایی ندارید بد نیست بدانید که...

 

 

 

 

منم غزال...

دختری از تبار اردیبهشت،از نسل باران.

با شانزده اردیبهشت به روایت زیستن.

قبله ام قلب خدای سهرابه،جانمازم سرزمین مقدس آزادگیه.

سرزمینی که همه توی اون برابرند و برتری وجود نداره.

سجاده ام دل پاک و عاشقانه .

و مهرم ...نه من مهزی ندارم.

مهر من تیغ عدالت.

مصلحتیه که غم غروب هر جمعه،غم غربت وانتظار اونه.

در پایتخت به زندگی روی خوش نشان دادم و

چند سالیست به قول خودم تحصیل میکنم.

به ادبیات عشق می ورزم،نه از سر بی دردی،نه به عنوان یک حرفه.

قلم را پیش از معلم مادرم در دستانم گذاشت.

اما او تنها انگیزه ی نوشتن را به من هدیه کرد.

و چگونه نوشتن را از دوستانی گمشده آموختم و

چون کسی به من نگفت که از چه باید بنویسم ناخواسته

حقیقت خود را در پشت نقابی از خنده نگاشتم.

پدرم مردی شریف.

او که به من مجال داد تا در پناه سادگی و مهربانیش جوانه بزنم و

نسیم صداقتش را همراهم کردم تا روزی به بار بنشینم.

و مادری صبور و فداکار.

او که طنین صدایش ونیش های قلبش بهترین آهنگ زندگی من است.

وخواهری کوچک که خود را غرق در دنیای عروسکیش نموده ...

گاه گاهی به آسودگی خیالش و به دنیای زیبای کودکیش غبطه می خورم.

اینها تنها داشته خانوادگی من بوده و هست.

زندگی را دوست دارم اما نه آنقدر که دوست داشتنی معمولی باشد.

همیشه سعی کرده ام که فکر کنم.

سکوت و تنهایی را در کنار دوستانم دوست دارم.

قبل از هر سلام یاد گرفتم خود را برای خداحافظی آماده کنم.

نه از مرگ می ترسم نه از دنیای پس از مرگ.

از غم بیزارم و بادرد همراه.

سعی می کنم که هیچکس نباشم.

زندگی را در چیزهای خیلی کوچک جستجو می کنم،

اما کاملا جدی.

سعی می کنم که حرمت زندگی را داشته باشم.

قبل از آنکه خود را بشناسم بر آنم همانی باشم که هستم .

و بعد سخت به دنبال حقیقت.

اما شناور در واقعیت.

من را دوست ندارم.

سعی می کنم بازیگر نمایش نامه ای باشم که خود می نویسم.

قانعم،اما در رویا و در دیوانگی بیشتر به آگاهیم تکیه می کنم تا به وجدانم.

از زندگی در دیروز و فردا دورم.

با این توضیح:رویای بر خاسته از واقعیت را جدای از اندیشه نمی دانم.

پس توجیه شده است که همیشه افکارم منطقی نباشد.

 

 

تقدیم به تو.....................


کلمات کلیدی:
داستان های قشنگ
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٥  

 

 

گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

 

سگ واق واق می کرد

 

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

 

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.

 حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

 او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

 او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات،

 جلوی آینه به موهای خود ژل می زند

 موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست؛

 چون او به موهای خود گلت می زند.

 دیروز که حسنک با کبری چت می کرد؛

 کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

 کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند

 و دیگر با او چت نکند

 چون او با پتروس چت می کرد

 پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود

 و چت می کرد

 پتروس دید که سد سوراخ شده

 اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.

 او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند

 پتروس در حال چت کردن غرق شد.

 

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت

با قطار به آن سرزمین برود

 اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .

 ریزعلی دید که کوه ریزش کرده

 اما حوصله نداشت .

 ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست

 لباسش را در آورد

 ریزعلی چراغ قوه داشت

اما حوصله درد سر نداشت.

 قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .

 کبری و مسافران قطار مردند

 اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.

 خانه مثل همیشه سوت و کور بود

 الان چند سالی است که کوکب خانم

 همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد

 او حتی مهمان خوانده هم ندارد

 او حوصله ی مهمان ندارد

 او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند

 او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

 

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد

 او آخرین بار که گوشت قرمز خرید

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت

 اما او از چوپان دروغگو گله ندارد

 چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

 به همین دلیل است که

 دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد


کلمات کلیدی:
می خواهم حرف بزنم
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥  

گریه ها امانم را بریده اند. می خواهم حرف بزنم.

 دلم آنقدرگرفته است، که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم.

می خواهم نباشم. حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است.

خسته ازتو نیستم . خسته ازهیچ کسی نیستم.

خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم. خسته ازاین همه دوری هستم.

فاصله آدمها نسبت بهم آنقدرزیاد شده است،

که گویی کسی، کسی را درک نمی کند.کسی صدای " دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود.

همه روابط به قدر پوسته تخم مرغی ،ظریف و ضعیف و شکننده شده است.

صداقت ،کمترخریداری دارد.معامله ،به زیور و زینت و ظاهراست.

صداقت را جوابی جز ناسزاگویی های بی رحمانه هیچ نیست.

جای دوست و دشمن عوض شده است.

خاطر کسی را که بخواهی خاطرت را پریشان وخط خطی می کند.

یا باید مثل همه باشی ،

 یا اگر مثل کسی نباشی ،

 لابد مشکلی داری. یا دیوانه ات می پندارند، یا عقب افتاده. بی تمدن.

دلم گرفته است. از خودم. از خودم، که می ترسم مثل دیگران باشم.

تنهایی آدمها با تعدادی ازاشیا ازجنس من یا تو پرنمی شود.

جای خالی تنهایی آدمها را کسانی پر می کنند که بفهمندشان.

ازعشق بالاتر، دوستی است.

 و از دوستی بالاتر ، فهمیدن است.

 به عشق کسی نیاز ندارم.

 به دوستی کسی نیاز ندارم.

 نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد.

مرا با همه بدی هایم. مرا با همه دارم ها و ندارم هایم.

مرا آنگونه که هستم بفهمد.

گریه ،حتی امان نمی دهد تا .....

بگذریم.

 حرف بسیار دارم.

 سکوت ، مرا بیشتر می فهمد تا حرف.

 سکوت می کنم. اینها که می نگارم ،

شرح دلتنگی های من است . نه شرح دلسنگی های دوستان.

 من هرگز گنجشکی را برای خوردن شکار نکرده ام.

هرگز خشم نکرده ام.

می خواهم مثل خودم باشم.

نمی خواهم کسی باشم ،که کسی یا از من خوشش بیاید، یا تعریف و تمجید مرا بکند.

 من به تحسین کسی نیاز ندارم.

 دلم می خواهد کسی ، بودنم را، آنگونه که هستم تحقیر نکند.

بغضی سنگین سینه ام را می فشارد.نای گفتن را از من می گیرد 

وحالامی خواهم مثل همان دیروزها باشم.

 ساکت و سربراه.

 نمی خواهم نه دستم، نه زبانم بد کسی را بخواهد.

یا روی کسی بلند شود.

کسی را بخاطر آنگونه که هست، تحقیر نمی کنم.

 حتی اگر مطابق میل و سلیقه و نظر و عقیده ام نیز نباشد.

آنچه نمی پذیرم، زور است. حرف بی منطق است.

آزادی تابلویی زیبا نیست که ازدیدن آن لذت ببرم.

 زهری هم اگر باشد، که دردی را درمان کند ، می نوشمش.

آزادی را نه برای خود . نه برای آویزان کردن تابلویش به دیوار زندگی .

که برای زیستن مردانه می خواهم.

هوای درونم دلتنگ است . دلتنگ.

آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم.

سکوت. سکوت. سکوت.......

گاهی وقتها سکوت همه چیز است.

 گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد.

سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست.

 که نه چشم را می آزارد .نه خاطر کسی را مکدر می کند.

 دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند ،

 نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند.

هرچیزی اگردرجای خودش نباشد بد است.

 چه سکوت باشد، چه حرف.

گاه ، حرف بد است. گاه سکوت.

 باید جایش را فهمید.

 و کسی که می فهمد ، هم برای روزهای همصحبتی ، همدم خوبی است.

 هم برای روزهای دلتنگی .که فرونپاشی .

 که زیردست و پای این و آن لگد مال سوء تفاهم ها نشوی.

         جایش را نمی دانم که درست انتخاب کرده ام یا نه.

                          اما همینجا سکوت می کنم.

                     ازهمین نقطه، در پایان همین سطر

               


کلمات کلیدی:
پنجره ی خيال
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ،۱۳۸٥  

دوباره به پشت پنجره ی خیالم رفتم و آهسته و آرام هر آنچه بود و نبود مرور کردم.

از اول تا آخر.

اون روزهای خوش آشنایی

روزهای با تو بودن و حرفای عاشقونه

..................

واونجا که کجای کارم اشتباه بود که اینگونه تو را از دست دادم،

سر کدوم چهارراه دستاتو رها کردم،

کدوم فصل بود ،

چه روزی بود،

نمیدونم...

تنها چیزی که میدونم و از تو دارم

عکس توست که آن را به همه نشان دادم،تا نشونی از تو بگیرم.

ولی تو که گم نشدی،

تو روبروی من نشستی و به چشمانم نگاه می کنی و با من حرف می زنی.

اما...

انگار دل به دیگری بستی و قلب تو را از من دزدیدند،

گویی دیگر حرفهایم را نمی شنوی من برای تو وجود ندارم

و

همه ی اون خاطرات رنگارنگ از بین رفته و همه ی اون حرفهای قشنگ پوچ و تو خالی بوده و از یادت رفته.

اصلا یادت نیست که من دوست داشتم و دارم.

البته با بعضی حرفا می خوای بگی که هنوزم دوسم داری و تنها اسمی که تو قلبت می تپه اسم منه .

ولی

اعمال و رفتارت غیر این رو ثابت می کنه

.

چرا حرفات و کارات مطابقت نداره؟؟؟

خدایا من کدومو باید باور کنم؟؟؟

نمیدونم...

فقط یه حس درونی بهم میگه که باید هر لحظه و هر ثانیه در انتظار یه حادثه باشم.

حادثه ای تلخ و شکننده.

منتظر باشم تا تو با اون چشای نازت تو چشام خیره بشی و بگی ،

آره حدست درست بود،من کس دیگری رو دوست دارم و دلم جای دیگه اسیره.

و من در حین جنون و دیوانگی تنها چیزی که به ذهنم خطور می کنه این متنه که میگه:

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغچه ی دیگری ببینی و روزی هزار دفعه تو خودت بشکنی

و تنها چیزی که می تونی بگی اینه:

گل من باغچه ی نو مبارک.

ولی من خدارو به خودش قسم میدم که هیچ وقت اون روز فرا نرسه و تو هیچ وقت همچین کاری با من نکنی .

 

Image and video hosting by TinyPic

 


کلمات کلیدی:
فريدون مشيری (کاروان)
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٥  

 

 

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟
وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
مي برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه كند اين شب ظلماني را .

پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد
شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش
روح آزرده من مي رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب

ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق
به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه


کلمات کلیدی:
زيبا سلام
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٥  

 

پرچم کمک داور سرنوشت ،مدتهاست به علامت در آفساید ماندن شادی هایم بالاست.

تقدیر، قانون گل طلایی را منحل کرد تا مبادا تو با گل لبخندت دروازه ی سکوت مرا بشکنی.

سرنوشت، حتی ثانیه ای وقت اضافه برای پس گرفتن انتقامم از غم تو منظور نکرد.

قلب من بیشترین گل را از تو خورد.

تو دروازه ی قلبم را با مهارتی عجیب گشودی و

ترجیح دادی که دروازه ی سکوتم همچنان بسته بماند.

شنیدم تکل از پشت کارت قرمز دارد،

نمی دانم آن زمانی که سرنوشت به تنها بخش مانده از آرزوهای من پشت پا زد ،داورها کجا بودند؟

هیچکس حتی کارت زرد هم نشانش نداد.

چرا هیچ داوری خطاهای سرنوشت را نمی گیرد؟

زیبا ،سکوت تو خطای مسلمی است که پنالتی دارد .

زیبا، غمت آرزوهایم را درو کرد.

مدتهاست که تو دفاع آخریا همان عقل مرا مسدوم کرده ای .

یاد تو دائم با ضربه های آزاد ،درست کنار دروازه ی قلبم آتش به جانم می زند.

حقا...که دروازه ی قلب خود را بستی و نقطه ضعف دل رسوای مرا یافتی.

قضیه یک کرنر ساده نیست.

تو از همه طرف به من گل زدی.

درد دلهایم را به اًٌوت نزن.

به خدا !!!این ها شوت های هوایی یک نفس نیستند،

ضد حمله هم نیستندکه دفعشان کنی،

زیبای من، نگذار فراق تو در همین بازی نخست از دور شرکت کنندگان در مسابقه ی جام پیکار حذفم کند.

تو چه آسان مرا از صدر جدول آرامش به دسته ی آخر دلواپسی فرستادی.

من فقط از تو گل خوردم.

حالا که درکم می کنی، پس با مهربانیت برایم از تقدیر آوانتاژ بگیر.

زیبا یاد تو در 90 دقیقه ی صبوری هم رهایم نمی کند.

تو دیگر کارت قرمز نشانم نده.

کسی که خودش یک کارت زرد هم ندارد،

آنقدر مهربان است که گمان نمی کنم به کسی که تنها خطایش عشق و دیوانگی اوست،کارت قرمز نشان دهد.

زیبا،منم کسی که نبودنت حتی در تخیلم هم نمی گنجد...


کلمات کلیدی:
معني عاشق شدن رو آخرش هم نفهميدي
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥  
 
نقشه های طلایی
قول های بی حساب وکتاب
قرارهای یواشکی
ساعت های پر تب وتاب
 
 
 
 
خيال کردم نباشی دنیا به آخر ميرسه
اگه یه روز بری سفر عمره من هم سر میرسه
بازی دیگه تموم شده به آخر خط رسيدیم
معني عاشق شدن رو آخرش هم نفهميدي
یادش بخیر اون روزها که خواب رنگی میدیدم
 
 
 
 
من بودم و توبودی و  هزار تا وعده و وعید
قصه ما به سر رسیده دنیا به آخر نرسيد
دل که پا بند تو بود از تو وعاشقی بريد
بازی دیگه تموم شد به آخر خط رسيديم
معني عاشق شدن رو آخرش هم نفهميدي
 

کلمات کلیدی:
 
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٥  

من آهسته مي‌گريم!

دلم آغشته از نفرين تنهايي است

ميان كوچه‌هاي سرد رسوايي،

سراب جوي را از ماه مي‌جويم

به دنبال محبت از پي آن رهگذر،

آن سايه تاريك

براي ديدن خورشيد خوشبختی

براي با تو بودن

تلاقي نگاهت را چشيدن

براي با تو بودن

با تو بودن!

عجب روياي زيبايی

عجب انديشه و فكر محالي!

من ديوانه مي‌گريم

 


کلمات کلیدی:
تبريک عيد
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٤  
سال نو مبارک
 
 
            سلام به  شما دوست  وهمراه همیشگی من
  پیشاپیش فرا رسیدن سال جدید و نوروز باستانی را به شما و
  خانواده محترمتان تبریک میگويم.
 و آرزوی خوشبختی و شادکامی را در تمامی دقیقه های آن برای    شما دارم.
  امیدواریم در سال جدید سربلند و پيروز و پايدار باشيد.
  و زندگی بر وفق مراد شما باشد.
هر روزتان نوروز        نوروزتان پیروز
 

کلمات کلیدی:
 
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤  

    

    چقدر سخته

 تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید

             وبه جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه  داد زل بزنی

                        و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی

                                 حس کنی هنوزم دوستش داری

 

    چقدر سخته

 دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار

                زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 

    چقدر سخته

  تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی

                 اما وقتی دیدیش

                           هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی

 

    چقدر سخته

  وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

                  اما مجبور بشی بخندی

                           تا نفهمه هنوزم دوستش داری

 

     چقدر سخته

   که گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببنی

                  و هزار بار تو خودت بشکنی

                            و اون وقت آروم زیر لب بگی:

                                                                

                      (( گل من باغچه ی نو مبارک!!))


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤  

عشق و دیوانگی

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر يه زمين نرسيده بود فضيلت ها و

تباهی ها در همه جا شناور بودندآنها ازبيکاری خسته و کسل شده بودند .روزی

همه فضايل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان

ذکاوت ايستاد و گفت : بياييد يک بازی بکنيم مثل(( قايم باشک)) همه از اين پيشنهاد

شاد شدند و ديوانگی فورا فرياد زد من چشم مي کذارم من چشم مي کذارم .و از آن

جايي که هيچ کس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد

و به دنبال آن ها بگردد .

ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست و شروع کرد به شمارش...يک

...دو...سه...همه رفتند تا جايی پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد و خيانت در انبوهی از زباله پنهان شد هوس

به مرکز زمين رفت دروغ گفت زير سنگی پنهان مي شم اما به ته دريا رفت طمع

داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بودهفتادونه

....همه پنهان شده بودند به جزعشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد.

و جای تعجب هم نيست چون همه می دانيم پنهان کردن عشق مشکل است. در همين

حال ديوانگی به پايان شمارش مي رسيد...نودوپنج....نودوشش....هنگامی که ديوانگی

به صد رسيدعشق پريد و در بين يک بوته رز پنهان شد.

ديوانگی فرياد زد دارم ميام دارم ميام ... و اولين کسی را که پيدا کرد تنبلی بود زيرا تنبلی

تنبلی اش آمده بود جايی پنهان شود و لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان شده بود.

دروغ ته درياچه هوس در مرکز زمين يکی يکی همه را پيدا کرد به جز عشق.او از يافتن

عشق نا اميد شده بود .حسادت در گوش هايش زمزمه کرد تو فقط بايد عشق را پيدا

کنی و او پشت بوته گل رز است.

ديوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز

فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله متوقف شد.عشق از پشت بوته بيرون آمد با

دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد.

شاخه ها به چشم هاي عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جايی را ببيند.او کور شده بود.

ديوانگی گفت: من چه کردم من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم .عشق پاسخ داد :

تو نمي توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو .

و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگی همواره

در کنار اوست


کلمات کلیدی:
اگر زندگی من...
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤  

  اگر زندگی من در پناه عشق تو سایه می گرفت شاید تاکنون سرسبز و خرم مانده بود، و

 

  این رنج و غم که بر قلبم نشسته دیگر وجود نداشت،

 

 

   چرا که در گرمای نگا های آتشینت ذوب می شد..ولی تقدیر چنین نخواست.

 

  امروز که این سان اینجا نشسته ام افسوس برای تو..چون دیگر طالب وجودت نیستم.

 

  امروز زندگی مرا با خود به پیش می راند..بدون نیازی برای مصاحبت تو.

 

   نه راهی، نه مقصودی و نه روشنایی در پیش.

 

   در تاریکیها زندگی من کهنه می شود و روزی در این تاریکیها خود را برای همیشه از دست می دهم..

 

   ولی باز هم گاهی این فکر برایم پیش می آیدکه اگر زندگی من در پناه عشق توسایه می گرفت شاید..

 

   تاکنون سرسبز و خرم مانده بود.

 

   گویی که هرگزدر زندگی خود مرا ندیده ای و نه با من عشق ورزیده ای .

 

   اگر روزی به هم بر خورد نمودیم چنان کن که گویی اسمم خاطره ای در تو زنده نمی کند.

 

    من همین طور ساکت و آرام تو را می پرستم بدون اینکه نتیجه ای داشته باشد ..من تو را می پرستم.

 اگر زندگی من...

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤  

 

وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود."
اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!
شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات
Hi و Hello را با لهجه غليظ Americanاش تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!
همينطور كلمه
Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از «بدرود» در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!
اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
همه چيز را در مورد
Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.
چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم
Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.
شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (
Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل کنيم.


کلمات کلیدی:
به چه مانند کنم...
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ،۱۳۸٤  

   به چه مانند كنم

                          حالت چشمان تو را؟

                                                   به يکی نغمه ی جادوئی از پنجه ی گرم؟

                                                   به يکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟

                يا به الماس سياهی که بشويندش از جام شراب ؟؟

                         به غزل های نوازشگر حافظ در شب؟

                     يا به سر مستی طغيان گر دوران شباب؟؟

   به چه مانند کنم

                         سرخی لب های تو را؟

                                               به يکی لاله ی شاداب که بنشسته به کوه؟

                                              به شرابی که نمايان بود از جام بلور؟

                 به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟

                  به شقايق که بود جلوه گر بزم چمن؟

                   يا به ياقوت درخشانی در نور چراغ؟

  به چه مانند کنم

                        من ندانم

                                    به نگاهی تو بگو

  به چه مانند کنم....

تقديم به ليداي عزيزم...


کلمات کلیدی:
تراژدی يک عشق
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤  

درد بزرگی داشت...                                               

بزرگترين..ديوانه کننده ترين و مطلوبترين درد ها

                                                                    درد عشق...

زندگی می کرد و در تب توانسوز اين درد ...

می سوخت و می تپيد ..در بستر اشکها...

                                                               به خاطر درد بزرگی که داشت...

و يک وقت که تصور می کردند به خواب رفته است!!!!!!!!

او ديگر در تب شعله ها خاکستر شده بود..

او ديگر  از آن خواب بيدارنشد..

مرده بود...

                      به خاطر درد بزرگی که داشت...

چون برای زندگی دو قلب لازم است...

                                                      يکی قلبی که دوست بدارد

                                                      و

                                                     ديگری قلبی که دوستش بداری.

                      از کارو  ..                                           


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٤  

قنديلهای اشک

 

اشک مريز ..گريه مکن ..تو نيز چون ديگرانی...

بدان که خوشبختان جهان هرگز عاشق نشده اند.. چنانکه عاشقان بزرگ جهان نيز هرگز خوشبخت نشده اند.

و تو ای باد گمشده ی سر گر دان!بيداد مکن...وشما ای پرندگان شکسته بال بی آشيان ..بهوش آييد.

نه زاری کنيد و نه فرياد کشيد...بگذاريد تا اين اشک خنده هابر ناودان لبها يخ بزنند و اين عشق سينه سوز با نهايت گدازندگی جان و پيکر او را آسوده سازد.

بگذاريد تا اشک غم ها از گرمی سوخته وبخار شوند.

وتو ای عقاب سوخته بال بيش از اين از هجران منال.

تو مکوش تا دهان خود را با اين کلمات درو غين به فساد آلوده کنی.

از آنزمان که نگاهت با نگاه من آميخت..لحظه ای که آسمان غريد وشهاب خانه سوز از نگاهت جهيد..

فقط من عاشق شدم نه تو.

من امروز دريافتم که خدا چه اشتباه بزرگی کرده که تو را با من آشنا نموده است.

اگر او اينک تماشاگر اين حکايات و قصه ها باشد تا چه حد از خلق موجوداتی چون تو پشيمان می شود!

امروز شادی ها مرا تنها گذاشته اند...

غمها بر من ناز می فروشند...

امروز در آسمان زندگيم خورشيد اقبال طلوع نمی کند...

امشب چشمه سار اشک ها رسوب کرده اند...

امشب ابر های تيره مانع درخشيدن ماه وستارگانند...

امشب دوستان و دشمنان همچون ياران ديرينه بر من هجوم آورده اند...

وزمانی که اينها را برايت می نويسم..نه تو به من تعلق داری ونه من لبريز از توام.

چند روزی است که اين دام بر چيده شده و صياد سوئی دگر شتافته است.

روزی بود که گنجشک صحبت شاهينش آرزو بود.

واما حالا من چون آزادمردی در برابر تلخيها و توفانهای سخت و سهمگين زندگی با نهايت قدرت واراده موانع بيشمار را پشت سر می گذارم و چون کوهی از پولاد در کوره راههای مغيلان زندگی پيش می روم.

 

                                                         از دفتر خاطرات و عقايدم

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٤  

چه خواهد بودن

آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن

يا حريفی نشود رام چه خواهد بودن

حاصل از کشمکش زندگی ای دل ناميست

گر نمامد زمن اين نام چه خواهد بودن

آفتابی بود اين عمر ولی بر لب بام

آفتابی به لب بام چه خواهد بودن

مرغ اگر همت آن داشت که از دانه گذشت

گو همه پيچ و خم دام چه خواهد بودن

صبح اگر طالع وقتست غنيمت بشمار

کس نخواندست که تا شام چه خواهد بودن

چند کوشی که به فرمان تو باشد ايام

نه تو باشی و نه ايام چه خواهد بودن

 

                                               استاد شهريار


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٤  

 

سلام به همه ی برو بچه های باحال....

خوشحالم کرديد ومنت گذاشتيد با نظر های باحالتون....

در موردپست قبلی بايد بگم که يه دوست خيلی عزيزاين متن رو تو دفتر عقايد من نوشته بود و چون خيلی برام عزيز بوده من اين متنو سر لوحه کار وبلاگم گذاشتم.

و شرمنده ام چون نويسندشو نميدونم.

به بزرگی خودتون ببخشيد و لذتشو ببريد...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٤  

من از فرياد گنجشکان عاشق بر فراز بيد همسايه

و آواز قناريهاکه لبريز از لطافت بود

و لبخند گلايل های خون آلود

 و رقص دلفريب غنچه های رنگی کوکب

آغاز نوازش های پروانه که ميخک را عروس گل صدا می کرد

و از شوق نجيب التهاب آلود رنگينی که در نای تمام لحظه هايم بود

دانستم که می آيی

بيا دست صبورت را به دست صادقم بسپار

که فرياد هزاران شوق درون واژه هايم نطفه می بندد.


کلمات کلیدی: